ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
14
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
پژوهنده يافت و لذا بيشتر از او تقاضا كرد ، آن مرد خارجى گفت : تقاضاى نخستين ات تو را از تقاضاى دوم بى نياز كرد ، تو سخن گفتى و من شنيدم ، اينك گوش بده تا من سخن گويم . عبد الملك گفت : بگو . او شروع به بيان عقايد خوارج كرد و با زبانى گويا و الفاظى ساده و معانى نزديك به ذهن ، معتقدات خود را براى او بيان كرد ، عبد الملك پس از آن گفتگو ضمن اقرار به معرفت و فضل او و با توجه به معرفت و و فضل خود مى گفت : نزديك بود در انديشهء من چنين رسوخ پيدا كند كه بهشت براى ايشان آفريده شده است و من سزاوارترين بندگان خدايم كه همراه آنان جنگ و جهاد كنم ، ولى به حجتى كه خداوند بر من ثابت نموده و حقى كه در دل من پايدار قرار داده برگشتم و به آن مرد خارجى گفتم : دنيا و آخرت هر دو از خداوند است اينك خداوند ، ما را بر حكومت دنيا مسلط و چيره كرده است و ترا چنان مى بينم كه به آنچه مى گوييم و معتقديم پاسخ مثبت نمى دهى ، به خدا سوگند اگر اطاعت نكنى ترا خواهم كشت ، در همان حال كه من با او اين سخن را مى گفتم پسرم مروان را پيش من آوردند . ابو العباس مبرد مى گويد : اين مروان برادر تنى يزيد بن عبد الملك بود و مادر هر دو عاتكه دختر يزيد بن معاويه است و مروان مردى گرانقدر و غيرتمند بود ، گويد : در آن حال او را در حالى كه مى گريست پيش پدرش آوردند و گريه او به سبب اين بود كه معلمش او را زده بود ، اين كار بر عبد الملك گران آمد ، آن مرد خارجى روى به عبد الملك كرد و گفت : بگذار بگريد كه براى كنج دهانش بهتر و براى مغزش سلامت بخش تر و براى صداى او بهتر است وانگهى سزاوار است بگريد تا چشم او از گريستن براى اطاعت خداوند دريغ نكند و هر گاه اراده كند اشك بريزد بتواند گريه كند . اين سخن او عبد الملك را به شگفتى واداشت و با تعجب به او گفت : آيا اين حالتى كه در آن هستى ترا از اين پيشنهاد باز نداشت گفت : شايسته نيست كه مومن را چيزى از گفتن حق باز دارد . عبد الملك دستور داد او را زندانى كردند و از كشتن او صرف نظر كرد ، بعد هم در حالى كه از او معذرت مى خواست گفت : اگر چنين نبود كه با الفاظ خود بيشتر رعيت مرا فاسد مى كنى و به تباهى مى كشانى ترا حبس نمى كردم . عبد الملك مى گفت : اين مرد مرا به شك و گمان انداخت ، فقط عنايت خداوند